همسفر تا بهشت...

خدایا

این روزها پررنگ تر از همیشه حضورت رو احساس میکنم

فقط منو ببخش از اینکه وقتایی که کمکم کردی میام سراغت ، چقدر تو بزرگی

با این همه عظمتت باز هم منه کوچیک رو فراموش نمیکنی

بهم ثابت کردی که هرجا باشی غیرممکن وجود نداره

ممنون از اینکه غیر ممکنمو ممکن کردی

کاش بتونم سپاس گذارت باشم...

میلادت مبارک...

شب میلاد توست

لحظه ای سقف اتاقت را بردار

به آسمان بنگر

ببین چگونه خدایمان هوا را عاشقانه کرده است

آسمان را برای من و تو میباراند

ولی افسوس

من این سو

و تو آن سو

جدا از هم افتاده ایم

دوست داشتم کنون دستانت در دستم بود و زیر این باران الهی کنار گامهایت قدم برمیداشتم

شب میلادت است و ما جدا از هم...

دلم میگیرد از این موانعی که بر سر وصل من و توست

عشقم تولدت مبارک

شمع های خیالی را فوت کن

یادت نرود آرزو کنی...

 
 

همه چیز آنجاست...

دستاتو از دستم نگیر طاقت ندارم

این دوریو از سر بگیری کم میارم

دردای بعد از تو تحمل کردنی نیست

یوسف ته چاهم بمونه ناتنی نیست

شاید فراموشت شده یک عمر کم نیست

این گریه های بی صدا دسته خودم نیست

برگرد امشب دیگه داره دیر میشه

آدم مگه با عشقشم درگیر میشه

این آدما اصلا  شبیهت راه  نمیرن

دنبال حوا تا ته دنیا نمیرن

بی تو تمام زندگیم بی رنگ مبشه

بین منو قلبم همیشه جنگ میشه

وقتی نباشی این نفس معنی نداره

پرواز کردن تو قفس معنی نداره

دروازه خوشبختی یو بستی یو رفتی

من فکر کردم تا ابد هستی یو رفتی

***

راضی نباشی زندگیم از دست میره

راضی نشو دور از همه قلبم بمیره

غربت تمام عالمه وقتی نباشی

این گریه ها خیلی کمه وقتی نباشی

شب گردیای من دوباره بی هدف شد

راه تموم غصه ها از این طرف شد

درد من حرفایی که داری میزنی نیست

یوسف ته چاهم بمونه نا تنی نیست

این آدما اصلا  شبیهت راه نمیرن

دنبال حوا تا ته دنیا نمیرن

بی تو تمام زندگیم بی رنگ مبشه

بین منو قلبم همیشه جنگ میشه

وقتی نباشی این نفس معنی نداره

پرواز کردن تو قفس معنی نداره

دروازه خوشبختی یو بستی یو رفتی

من فکر کردم تا ابد هستی یو رفتی

سخت است نفس کشیدن برایم

با بغض همیشگی ام

و هر بار که میشکنمش بهانه ای می شود برای هزاران دعوا

طاقت ندارم با این...

سردرد همیشگی که اولین کسی است که صبحها بهم صبحت بخیر میگوید

و اشکهایی که گونه هایم را نوازش می کند تا شب هنگام آسوده بخسبم

واااااااااای چه کنم با این همه بهانه که دست این و آن می دهم؟

هر چه کمتر حرف میزنم بیشتر عذاب میکشم بیشتر متهم میشوم

گناه ناکرده به پای چوبه ی دارم میکشاندم

تقصیر من چه بوده که کوتاه ترین دیوارم!

بهترین مکانم برای شکستن کاسه و کوزه هایشان!

روزگار چه کرد با من و تو!؟

که "ما" نشده جدایمان می کند

فکر میکردم تمام حرفهایی که پشت سر روزگار میزنند

غیبت است

ولی نه

خصلت بود...

روزگارا...

خصلتت را تغییر ده

N.F

هرقدم که پیش می روم

بیشتر فرو میرود

این کارد

ولی انگار استخوانی ندارم

کارد به استخوانم نمی رسد...

N.F

گفتند ما که شوی از تنهایی به دری

ما شدم

تنهاتر...

N.F

اشک...

خودم که عادت کرده ام به این مهمان همیشگی

انگار برای دیگران هم عادی شده

برایم سوال است

اگر مهمانی پس چرا همیشگی؟؟

چرا کوله بارت را نمیبندی تا بروی؟

رهایم کن

هرجا که میروم با منی

در شبهای تنهایی... روی بالش خیالم می نشینی

هنگامی که در میان مردمم قصد خودنمایی داری

بزور هم که شده می خواهی خودی نشان بدهی

ولی معذرت از اینکه میزبان خوبی نیستم

نمیگذارم در میان خلق نمایان شوی

مادرم از وجودت خسته شده

برادرم به چشم تمسخر نگاهت می کند

پدرم با عطوفت

او با دلسوزی

 و دیگری...     با حیله!

ولی هیچ یک نمی دانند که تو تنها کسی هستی که با من بودی

در همه حال

و هیچ گاه تنهایم نگذاشتی

تنها مرهم دردهایم تو بودی

 و تنها کسی که صورتم را نوازش کرد...

من میزبان خوبی برایت نبودم.

N.F

بیست و دو سالگی

من دو سالم است

بدون بیستش

سالهاست که به دنبال بیستم

و اکنون که دارمش

نمیخواهمش...

بیستِ بدونِ تو

برایم صفری مطلق بیش نیست

بیست را که از من برداری

همان دخترِ دوساله ای می شوم

که هیچ گاه

گوشه ی چادر مادرش را رها نمی کرد

همان دختری که

به دنبال بهانه بود

تا

در آغوشش بگیرند

همان دختری که

از تمامِ دار و ندارِ دنیا

فقط لبخند نصیبش می شد

من همان دختر دو ساله ی دوست داشتنی ام

که از شوق آغوشِ مادر

اولین دروغ زندگی اش را

در دردِ پاهای کوچکش خلاصه کرد

و اولین درس زندگی اش را

از مادرش آموخت

در دوسالگی

وقتی برای دروغش

تنبیه را در دستان آن شکسته بند پیر سپرد...

در دوسالگی

اولین دروغ

شد

اولین درس

شد

آخرین دروغ...

N.F

آخرین دیدار...

آخرین نگاهها را به سویت روانه میکنم

شاید که بتوانی التماسم را

برای ماندن

برای خواستن

برای بودن

حس کنی...

نگاهم را بخوان

من زبان گفتن حرفهایم را ندارم

نگاهم را بخوان

حیف که سواد خواندن نگاهم را نداری

نمیدانم توهم مثل من توان گفتن نداری

و یا شاید هم

میل به گفتن نداری...

بخوان از نگاهم

دلم برایت تنگ خواهد شد...

NHD